تبليغاتX
♥ ♥ ♥ زندگی ♥ ♥ ♥

♥ ♥ ♥ زندگی ♥ ♥ ♥

می گویند :

هر کس در آسمان ستاره دارد

 اما من

دلم برای ستاره ای غمگین می سوزد

که تنهاست

 و در زمین کس ندارد و بهانه ای برای چشمک زدن...

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ | |

 

از خنده های بی صدای طوفان هراسی ندارم

ترس من از پنجره

زمستان های کبود وقطره های رنگ پریده است

کوچه مان از غوغای میخک ها بوی رخوت گرفته است

من از امتداد شب های بی تو می ترسم

از نگین انگشتران کبود

رنگ یک حادثه را نقش می کشم

رنگ شبنم های خیابانی

شهاب شب های یلدا

حوالی کدام خیابان نشستی

من از خاطره ی دستانت و پریشانی گیسوانم می هراسم

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

مردی که دستانش سبز بود

همه با ناباوری دستانش را لمس می کردند

و فریاد بر می آوردند که دستانش رنگ شده است.

صاحب دستان سبز گفت :" این ها را که می بینید دست نیستند،بلکه برگ اند."

صاحب دستان سبز گفت:"ثابت میکنم" همه منتظر ماندند.

صاحب دستان سبز دستانش را بست.

همه صدای خرد شدن برگ را شنیدند.

وقتی دوباره به دستان او نگاه کردند،

جز رگه های خرد شده ی برگ چیز دیگری ندیدند و بر زمین تکه های سرخ برگ.

یکی پرسید:"چرا سبزی دست به سرخی برگ مبدل شد؟ "

صاحب دستان سبز گفت: "من که گفتم،شما باور نکردید.

دلم را شکستید،برگ را شکستم ،شاید باور کنید.

یادم آمد که این حادثه ای است سرخ ، این که برگها اعتبارشان را از دست داده اند."

سپس همگی گریستند.گریستنی سرخ و در سیلاب پشیمانی فرو رفتند.

اما دیر بود ...

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

تو را می شناسم

تو از جنس نوری،تو را می شناسم

شمیم حضوری ، تو را می شناسم

تو از جنس باران ، تو از جنس دریا

تو عشقی تو شوری،تو را می شناسم

برای گذشتن از احساس پوچی

تو رمز عبوری تو را می شناسم

همیشه برای غم وغصه هایم

تو سنگ صبوری تو را می شناسم

تو از وسعت سبز آیینه هایی

تو از جنس نوری تو را می شناسم

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

مدت ها بود دنبال فرصت زندگی می گشتم اما پیداش نمی کردم

پیش خودم گفتم شاید فرصت زندگی من ،

در آینده های دور قرار گرفته و باید منتظر بمونم تا از راه برسه

از خودم پرسیدم آدما فرصت زندگیشونو تو چی می بینن؟

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

برای کسانی که در انتظارند زمان به کندی می گذرد

و این زمان برای انسان های بی هدف طولانی است

و برای مردمانی که لحظه ها را جشن می گیرند بسیار کوتاه می باشد

امــا برای آن دسته از انسان ها که همواره عاشقند زمان ابدی است

پس از هر لحظه عمرت بهره ببر.

با عشق زندگی کن و شکرگزار این موهبت باش

که در کنار آنهایی هستی که دوستشان داری و دوستت دارند،

پس از امروز تا فرداعاشق باش و برای هدفت زندگی کن ،

امروز راه دیروز را طی نکن و در زندگی دگرگونی ایجاد کن ،

انسانی می میرد که احساس را به خود راه نمی دهد و در تلاطم عشق غوطه ور نمی شود ،

از کسانی که لحظه ای لبخند را بر روی لبانت می آورند و عشق ورزیدن را به تو می آموزند سپاسگزاری کن

و برای رسیدن به فردا عجله نکن چرا که امروز را از دست خواهی داد ،

لذت آسمان آبی دیدن را ، لذت گذر عمر ، لذت شنیدن آهنگ خوب زندگی را.

سعی کنیم ما زمان را به بازی بگیریم نه زمان مــا را

.عاشق باشیم و با عشق زندگی کنیم و بیش از همه با عاشق خالق.

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ | |

ما و زندگی آیا جدا از هم هستیم ؟

چرا ما همیشه خود را جدای از زندگی می دانیم ؟

ما ، زندگی هستیم یا زندگی ، ما ؟

اگر سری به شهرمون بزنید و از بالای بالا نگاه کنید ،

احساس می کنید که همه در حال دویدن هستند . مثل شهر مورچه ها .

همه چیز در تکاپوست . همه عجله دارند ،

تمامی انسانها از کنار هم رد می شوند بدون اینکه به هم توجه کنند.

ما در جامعه هستیم ولی گویی نیستیم ، در جمعیم ولی جدا از هم ! آیا دقت کردید ؟

فقط اسم جامعه روی ما باقی مانده امـــا معنای آن کم رنگ شده .

دیگه تعداد آدمهایی که به فکر دیگران هستند کم شده ،

دیگه کسی کمتر حاضر به خاطر دیگران کاری انجام بده .

همه سرشون به کار خودشون ! دستایی که گره گشا باشه کم شدن ،

دلهایی که برای همنوع بتپد کاهش یافته و...

امــا تا شقایق هست زندگی باید کرد ،

ناامید نباید شد میشه با کمی توجه به اطراف ، به محیطی که در آن زندگی می کنیم ،

زیبایی را رد یابی کنیم و آن را به همنوعان خود هدیه کنیم.

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

زندگی رویا نیست،زندگی زیبایی ست

زندگی بال و پری دارد اندازه عشق.

با خودم می اندیشم،اندازه عشق در زندگی ما چقدر است؟

و در کجای زندگی ماست؟

آه سردی بر قلبم می نشیند،

نگاهم به دور دستها خیره می شود ودلم به حال عشق می سوزد.

سالهاست که کسی را عاشق ندیده ام.

سالها رفت و کسی مردره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من وتوست

عشق را ،وعاشقی را فراموش کرده ایم

دیوان خواجه شیراز را می گشایم،

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

برای انجام هر کاری عشق لازم است ، حتی برای گفتن ((صبح بخیر))به رهگذری که آرام از کنار ما می گذرد.

هر روز بعد از سلام به صبحی تازه،

در قلبمان بنویسیم:((امروز بهترین روز زندگی من است)).

این قافله عمر عجب می گذرد

زمان چون برق و باد می گذرد و حرفهای بسیاری ،

ناگفته در دل باقی می ماند،حرفهایی که هر کدام میتواند راهی به سوی عشق باشد.

حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه میکنی وقت رفتن است.

ادامه دارد....

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

فـــــردا

کاش فردا جور دیگری باشد ،

متفاوت با تمام فرداها،

فردایی که نتوان باورش کرد ،

فردایی پر از لبخند ،

فردایی که میتوان به همه ی خوبی ها اندیشید

و شمیم عشق را در آن تنفس کرد.

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

از نعمت هایی که داری سپاسگزاری کن

آیا تا به حال فکر کرده ای که از چه نعمت هایی برخورد دار هستی؟

ده دقیقه در روز رو به این کار اختصاص بده

و درباره ی همه چیزکه در زندگی داری فکر کن.

یه تکه کاغذ بردار و نعمت هایت رو بنویس:

من میتونم راه برم،

من میتونم غذا بخورم ،

من میتونم راه برم و آزادانه تفکرکنم،

من میشنوم ،من ...میبینی؟

خدای مهربون و بخشنده که نعمت های با ارزشی رو به ما هدیه کرده

به راستی از خودت بپرس :چرا من باید سپاسگزارباشم؟

سعی کن دنیای درونت رو درک کنی و واقع گرا باشی .

باری هر چیزه کوچیک از خالق خود تشکر کن.

این طوری نعمت بیشتری رو به دست میاری.

این قانون رو اجرا کن تا به درستی اون پی ببری.

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

زمـــزمـه هـــــــای دلـــــــــتـنگی

مرا ببخش!!!

مرا ببخش ، پیش از آنکه نگاهت کنم به پرنده ها سلام کردم ،

مرا ببخش که خلوت زلالت را نادیده گرفتم

و قبل از آنکه به تو برسم پنجره های تو را شکستم.

مرا ببخش که پشت دریچه های سکوت به آسمانت نرسیدم.

مراببخش ،هزاران بار مرا ببخش....

 

پیله

در انتظار کدامین صبح نشسته ای؟

ای نشسته در پیله ،حریر کدام پروانه را در سرنوشت خود از سر نوشته ای؟!...

 

می آیی!

هر شب در آرزوی آمدنت ستاره ها را می شمارم

می آیی،میدانم که می آیی اما صد افسوس که قدم در رویاهای من نمیگذاری.

 

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

آن سوی حسرت

چه خواهد شد؟

هنوز کلاس پنجم ابتدایی روبه اتمام نرسونده بودم که والدینم از هم جدا شدن و پدرم به اجبار سرپرستی منو به مادرم واگذار کرد.اون میگفت بهتره با مامان باشی چون نیاز به راهنمایی هایی داری که من نمیتونم اونا رو در اختیارت بذارم.راستش در درگیریه بین بابا و مامانم بیشترین تقصیر رو مامانم داشت. اون حوصله ی هیچ کاری رو نداشت و با کوچکترین حرف بابام بشدت ناراحت میشد و هر چی به دهنش میومد به بابام میگفت تا اینکه صبر بابام تموم شد و طلاق توافقی گرفتن. مامانم شاغل بود و بابام به طور ماهیانه خرجمو میداد و هفته ای هم چند ساعت منو میدید.

در کلاس سوم راهنمایی با بچه هایی دوست شدم که زیاد پایبند مسائل اخلاقی نبودن.اونا دائم از دوست پسر و این جور چیزا صحبت میکردن.راستش بدم نمیومد حرفای اونا رو گوش کنم تا اینکه به واسطه ی دوستم آزیتا با دوست پسرش بهنام آشنا شدم.(بهنام سال اخر دبیرستان بود) هر روزی که میگذشت احساس میکردم به بهنام وابسته تر شدم و حتی یه لحظه هم نمیتونستم بدون اون زندگی کنم.

مامانم از اداره زنگ میزد و همیشه از مشغول بودن تلفن خونه ناراحت میشد. منم با ناراحتی میگفتم خب حوصلم سر رفته بود و با دوستم آزیتا صحبت میکردم.به مرور بهنام صحبتای دیگه ای رو پیش کشید و انتظار داشت یا او نیاد خونه ی ما ،یا من برم خونشون.این درست همون چیزی بود که من خیلی ازش میترسیدم و پذیرش چنین چیزی بام سخت بود.موضوع رو به بهنام گفتم اونم خیلی راحت گفت پس بهتره همه چی تموم بشه و خداحافظی کرد.

از وقتی ارتباطم با بهنام قطع شد احساس میکردم خیلی دوسش دارم و نمیتونم جدایشو تحمل کنم. چند روز گریه کردم تا اینکه نتونستم طاقت بیارمو بهش زنگ زدم ،ولی حرفی نزدم.بهنام متوجه شد که منم بخاطره همین با اسم منو خطاب کرد و خواست که حرف بزنم.خلاصه آشتی کردیمو پذیرفتم که بعضی وقتا باهاش برم بیرون.

خیلی فکرکردم ،اما به نتیجه ای نرسیدم تا اینکه یه بار بر حسب اتفاق فهمیدم چی کار کنم اون روز تو مدرسه جشن گرفته بودن و مستخدم مدرسمون با سینی شربت داشت پذیرایی میکرد که یه دفه یکی از بچه ها از جاش بلند شد و تمام شربتا رو من ریخت .وقتی از مدرسه برگشتم طبق معمول بلافاصله به مامانم زنگ زدم و گفتم میخوام برم حموم و چنین اتفاقی برام افتاده .مامانم میدونست دو- سه ساعت تو حموم میمونم بخاطر همین تو طول این مدت یه زنگ هم نزد.از این فرصت دو - سه ساعته استفاده کردم و با بهنام و ازیتا و دوستش به پارک و سینما رفتیم.

مامانمم تا حدودی به رفتارام شک کرده بود،مخصوصا به سر و وضعم گیر میداد و همین مسائل باعث شده بود ک هبین منو مامانم بد بشه.از نظر درسی هم خیلی افت کرده بودم و شاید یکی از عوامل اصلی مشکل با مامان همین بود .تو این اوضاع و احوال یه دفه متوجه شدم بهنام با کسی دوسته.یه رو حسابی بهش گیر دادم و در نهایت گفت : اصلا یه دوسته دیگه هم دارم، میخوای بمون، نمیخوای برو.هرگز باورم نمیشد اون اینقدر پست باشه و بتونه به راحتی سراغ کس دیگه ای بره.

چند روزی به حال خودم گریه کردم دوستام میگفتن بی خیال باش این کار همه پسراست و واسه اینکه اونو فراموش کنی بهتره با پسر دیگه ای دوست بشی.نمیخواستم این کارو کنم ولی چاره ای نداشتم به دوسته بهنام زنگ زدم اونم گفت که اگه دوست داشتی میتونی بهم زنگ بزنی.مامانم از طریق مدرسه متوجه شده بود که رفتارای من خیلی نامناسبه.

ولی کاری از دستش ساخته نبود یا باید کارشو رها میکرد و فقط از من مراقبت میکرد یا باید بی خیال میشد و منو به حال خودم میذاشت بیچاره مامانم هیچ کدوم از این کارا رو نمیتونست بکنه بخاطر همین خیلی بهم ریخته بود.یکی- دو بار خواست منو پیش روانشناس ببره ولی من زیر با نرفتم اخه بچه ها میگفتن اگه با یه روانشناس صحبت کنی طوری مخت رو میزنه که بچه مثبت میشی و دیگه نمیتونی با ما باشی.سال سوم دبیرستان بودم که به جشن تولد دعوت شدم خیلی زیاده روی کردم و مشروب زیادی خوردم.

چون حال طبیعی نداشتم خودمم نمیفهمیدم دارم چی کار میکنم .موقع برگشتم اونقدر رفتارم ناجور بود که گشت نیروی انتظامی ماشینی رو که من در اون بودم،متوقف و ما رو بازداشت کرد.مامانم وقتی جریان و فهمید بقدری شوکه شد که قلبش گرفت و حالا تو بیمارستانه.بابام هم در جریان نیست.از اینکه مامانم بخاطر من راهی بیمارستان شده خیلی ناراحتم.نمیدونم سرانجام زندگیم چی میشه ولی سعی میکنم خودمو اصلاح کنم و دیگه واسه رفتن پیش روانشناس مخالفتی نکنم.

نظریه:درگیری دائمی والدین ،طلاق و جدایی و همچنین عدم نظارت دقیق بر رفتارای فرزند از عوامل اصلی بروز چنین مشکلی بوده.مشورت با یه روانشناس میتونست در حل این مشکل موثر باشه که متاسفانه این کار هم صورت نگرفت.

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

شما هرگز عاشق شدین؟

نه از اون عشقای زودگذر که با یه نگاه آتشین متولد و با یه سخن سرد خاموش میشه.

من از عشقی میگم که آتش بر جون آدم میزنه .

عشقی که زمینیه اما تا اوج آسمونا به پرواز در میاد.

عشقی پاک و مقدس که انگیزه ی اصلی خلقته.

خدا انسان رو زن و مرد آفرید تاعشق از اونا متولد بشه و عاشقی شیوه ی زندگیشون.

از بدو خلقت تا روز محشر همه چی فانی و نابود شدنیه به جزعشق که همیشه زنده و زندگی سازه ،

اما نه از اون عشقای کوچه و بازاری که همه چیز اون در گرو جاذبه های مادی و جنسیه ، گاه عاشقن و گاه فارغ.

عاشق و معشوق باید هویتی پاک و روشن داشته باشن .

زن ظریفه و مرد لطیف،زن مطلوبه و مرد طالب، زن گله و مرد درخت و

باید مثل گلستان و بوستان باشن تا عشق معنا پیدا کنه.

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

با من به زندان بیایید

تیپ پسرانه

کمی راجع به خودت حرف بزن!

بچه بودم که پدرم رو از دست دادم البته قبل از فوتش ،مامانم به دلیله اعتیاد از بابام جدا شده بود و من با مامانم زندگی میکردم   مامانم ازدواج مجدد کرده بود و همسرش علاقه ای نداشت که منو در جمع خودشون بپذیره،بخاطر همین مرتب با هم درگیری داشتیم. بعد از مدتی مامانم مجبور شد منو دست به دست بگردونه،فکر میکنم همه از بودن من ناراحت بودن.نمیدونم شاید جای بقیه رو تنگ میکردم. بخاطر همین هفده سالم بود که بیرون زدم و از خونه فرار کردم.   با پول کمی که داشتم اتاقی اجاره کردم و سعی کردم زندگیه آرام و مستقلی رو شروع کنم تا اینکه به دو سه دختر فراری دیگه آشنا شدم و این شروع خلاف و شروع تیپ پسرونه ی من بود.  قبلا پولی پس انداز کرده بودم. وقتی که فرار کردم رفتم کرج و اتاقی اجاره کردم.  مجبور بودم واسه کار تو یه خیاطی بیام تهران.معمولا جمعه ها واسه رفع خستگی به تهرون میومدم و به پارک.. میرفتم اونجا بود که با اونا اشنا شدم و بعد کم کم شروع کردم به سرقت و خلاف.

اولین بار کی و کجا بازداشت شدی؟

دوسال نیم پیش بعد از فرار از منزل به خاطر بدحجابی منو دستگیر کردن.

بعد منو به خانوادم تحویل دادند و آزاد شدم. الان یه سال و هشت ماهه که اینجام. نمیتونم به مادرم زنگ بزنم

وقتی تلفن میزنم قطع میکنه.اونا فکر میکنن جرم من خیلی بیشتر از تیپ پسرانه و... است که سه سال برام بریدن.

الان 20 سالمه. سه سال حکم دارم که یه سال و هشت ماه اونو گذروندم . دوران سخت و رنج آوری بود،دوران تنهایی و بی کسی.

گذشته ای سخت و آینده ای مبهم دارم . به عنوان یه جوون آینده ای وحشتناک رو پیش روی خودم میبینم.ما به هیچ کجا راه نداریم.

نقش خانواده رو در فرار جوونا تا چه حد موثر میدونی؟

- هرگز محبت خانواده و گرمی آغوش پدر و مادر رو احساس نکردم.

ای کاش پدرو مادرها متوجه میشدن که طلاق،دعوا و آشفتگی های زندگی چقدر در سوق دادن بچه ها و محیط بیرون و فرار اونا موثره.

هیچ چی به اندازه ی محبت و آرامش نمیتونه بچه ها رو به زندگی جذب کنه و اونا رو به زندگی دلگرم.

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |

انگیزه ای واسه ازدواج ندارم

سال آخر دبیرستان بودم که زمزمه ی مامانم شروع شد.

- محسن جان ،اگه در دانشگاه قبول بشی نور علی نوره و میتونیم به خواستگاریه سیمین بریم.

اسم دختر خالم سیمین که می اومد،قلبم بشدت شروع به تپیدن میکرد.صورتم سرخ میشد مادرم که با این حالاتم اشنا بود،ادامه داد:

-خاله مهین ات گفته اگه محسن به سربازی نره و در دانشگاه قبول بشه،همین امسال خطبه ی عقد و میخونیم.عروسی هم بمونه برای یکی- دو سال دیگه.

این بار دلم رو به دریا زدمو گفتم:

- مامان،دو ساله که حرف از عروسیه منو سیمین میزنی ولی نمیگی نظرش چیه؟ به نظر شما حاضره با من ازدواج کنه؟

- آره از خداشه، کجا میتونه جوان خوبی مثله تو ÷یدا کنه؟خودم ازش سوال کردم لبخندی زدو چیزی نگفت.سکوتم که میدونی علامت رضاست.

مامانم درست میگفت سیمین منو دوست داشت اینو از نگاهای او فهمیدم. وقتی منو می دید،سرخ میشد و سعی میکرد در تیررس نگاهام نباشه.حدود یه سال بود که هر روز به طور جدی به اون فکر میکردم و اینکه اون میتونه همسر ایده ال من باشه.از تصور این موضوع دلگرم میشدم.- مامان، سیمین دختره خوبیه.اون هیچ عیبی نداره.

- تو هم عیبی نداری ، خالت خیلی خوشحاله که دامادی مثل تو داره نصیبش میشه.

یه دفه یاد موضوعی افتادم که مدتها بود آزارم میداد.دل دل کردم که اونو با مامانم در میون بذارم یا نه بالاخره گفتم:

- راستی مامان،بابا چی؟ اون راضیه؟ گفت: - فعلا که بابات مسافرته. تا اونجا که من میدونم مخالفتی نداره ،چطور مگه؟

- اخه یادمه یه بار که درباره ی خواهر سیمین- شیرین و میگم -حرف میزد ، میگفت شیرین که نازاست،ممکنه سیمینم نازا باشه.مامانم گفت:

- این حرفا چیه؟ شیرین چه ربطی به سیمین داره؟این فکرارو از سرت بیرون کن! بابات به هفته ی دیگه از آلمان بر میگرده،خودم بموضوع تو و سیمینو بهش میگم.

نمیدونم چرا دلم شور میزد. بابام اخلاقای خاصی داشت ،کمتر حرف میزد و نظر میداد، امــا اگه حرفی میزد محال بود از نظر و عقیدش برگرده و همین منو میترسوند. اگه بابا به مامان میخندیدو میگفت سیمین بدرد نمیخوره چی؟

وقتی به قلبم رجوع میکردم می دیدم هیچ کس بجز سیمینو دوس ندارم .

بابام که از سفر اومد مامانم باهاش حرف زد بابام گفت مخالفم،اولا ممکنه سیمینم مثل خواهرش نازا باشه ثانیا محسن هنوز 18 سالشه و مرد زندگی نشده ،ثالثا من صلاح میدونم محسن با دختر عموش شیوا ازدواج کنه. وقتی مامانم نظر بابام رو بهم گفت با تعجب گفتم:شیوا؟ اون فقط 10 سالشه.

- خب بابات میگه 5 ساله دیگه که اون 15 سالش شد و تو 23 سالت میریم خواستگاریش. - من هیچ احساسی نسبت به شیوا ندارم اون باید عروسک بازیشو کنه.

خودم رفتم با بابام حرف زدم گفتم من عاشق سیمینم. با بی رحمیه تمام بهم گفت:

- چه غلطا ! موقعی که من همسن تو بودم جرات نداشتم با بابام حرف بزنم حالا تو حرف از عشقو عاشقی میزنی؟تو و سیمین هنوز بچه ایددهنتون بوی شیر میده بنابراین صلاح کارتونو نمیدونید. گفتم: صلاح کار اینه که من با شیوا که یه شبو نمیتونه بدون عروسکاش بخوابه عروسی کنم؟

- اره ، من نگفتم امروز گفتم 5- 6 ساله دیگه.تا اون موقع شیوا دختر برازنده ای میشه.عقذ دختر عموو پسر عمو رو تو آسمونا بستن. - من با شیوا ازدواج نمیکنم.

بابام گفت:دهنت رو ببند ! اگه روی حرف من حذفی بزنی عاقت میکنم. بحث با بابام فقط کارو بدتر میکرد باید کمی صبر میکردم اون سال از بس اعصابم خراب بود و فکرم مشغول،کنکور قبول نشدم و رفتم سربازی .دو سال خدمتم رو تو شهرستان گذروندم و وقتی برگشتم گفتم: - نمیخوام درس بخونم.ترجیح میدم وارد بازار کار بشم.

بابام که موقعیت رو به نفع خودش میدید گفت من بهت سرمایه میدم تا مغازه باز کنی به شرط اینکه قول بدی با دختر عموت ازدواج کنی. قول ندادم و کمک مالی بابامو رد کردم.

بابام به مامانم گفت:اگه خودشم بکشه نمیزارم با سیمین ازدواج کنه.مامانم بهش گفت چرا ؟ مگه دختر خواهرم چه عیبی داره؟چرا میخوای دو تا جوونو از هم جدا کنی؟- این حرفا رو بنداز دور خانوم،بابی سیمین به نون شبشم محتاجه ولی برادر من کلی ثروت و مکنت داره. - چه ربطی داره؟ مگه ثروتش به محسن میرسه

- به دخترش که میرسه داداشم نمیزاره شیوا تو سختی زندگی کنه. اگه بتونی محسنو به این ازدواج اضی کنی باغ بزرگی که در کرج داریمو به نامت میکنم.

ظاهرا حرفا و وعده های بابام بد جوری مامانمو نرم کرده بود چون مامانو تو گوشم میخوند که سیمین جنان تحفه ای هم نیست که بخاطرش جلوی بابات وایسی

- چی میگی مامان؟ من فقط با سیمین ازدواج میکنم.

مامانمم رفته بود با خلم گفته بود محسن از ازدواج با سیمین منصرف شده این خبر که به گوشه سیمین رسیده بود بهم تلفن کرد و گفت مامانت راس میگه ؟

- نه اون از خودش این حرفا رو زده سیمین خوشحال شد و گفت - منتظرت میمونم

- من مقدمات ازدواجمونو فراهم میکنم و به موقع با خواستگاریت میام قول میدم سیمین.

*******

دو سال شبو روز کار کردم و پولامو گذاشتم تو بانک . تصمیم داشتم اگه بابا و مامانم با ازدواج منو سیمین مخالفت کنن خودم به تنهایی اقدام کنم.

ولــــی یه تصادف لعنتی همه چیو بهم ریخت پام بدجوری شکست. دو ما تو بیمارستان و خونه بستری بودم واخرم پام چند سانت کوتاه از اب در اومد

در طول این مدت از سیمین خبری نداشتم یه روز از مامانم پرسیدم از سیمین چه خبر ؟

- میخواد به یکی از خواستگاراش جواب مثبت بده. - چرا؟ بخاطر پام؟

اشک تو چشمای مامانم جمع شده بود گفت: اره ظاهرا همین طوره.

دلم از سیمین گرفت این خبر روحیمو خرابتر کرد اگه تا دیروز به امید رسیدن به سیمین تلاش می کردم حالا دیگه انگیزه ای واسه تلاش و کوشش نداشتم

بابام میگفت : بیا با شیوا عروسی کن ! اینقدرم از اون گریزون نباش !

منم قبول کردم که با شیوا ازدواج کنم شاید ازدواج با اون میتونست روحیمو عوض کنه اون 18 سال داشت و من 26 سال .

به خونه ی عموم که رفتیم استقبال سردی ازمون کرد

وقتی بابام موضوع رو گفت عموم اخمی کردو گفت:- شیوا فعلا قصد ازدواج نداره و میخواد ادامه تحصیل بده

بابام گفت: خب نامزد باشنا تا ... عمو نذاشت حرف بابام تموم بشه، گفت: - ببین داداش حقیقت اینه که شیوا مخالف این وصلته.

سنگ روی یخ شده بودیم میدونستم همی ی این حرفا بهونست و نظر عموم بعد از تصادفم و کوتاهیه ÷ام عوض شده.

کم کم به این نتیجه رسیدم که باید خودم کشتیه طوفان زده ی زندگیمو به ساحل امن برسونم. بنابراین از بابام خواستم مغازه ای برام بخره تا در اون مشغول بشم.

کار توی مغازه باعث شد تا حد زیادی از فکر و خیال بیرون بیام و واقعیتای زندگی رو شجاعانه قبول کنم.

سیمین که ازدواج کرده بود هنوز بیشتر از 5 سال از ازدواجش نگذشته بود که شوهرش تنهاش گذاشت و واسه همیشه رفته بود.سیمین طلاق غیابی گرفته بود و با یه بچه به خونه ی باباش برگشته بود جسته و گریخته می شنیدم که او از اینکه دله منو شکونده سخت پشیمونه و شکست در زندگی مشترکشو تقاص این کار میدونه

اون حتی گفت که حاضره زنم بشه ولی من انگیزه ای واسه ازدواج با اون یا کس دیگه ای رو ندارم.من هنوز از عدم اعتماد به نفس رنج میبرم اونقدر از عشقو عاشقی زده شدم که حاضر نیستم به هیچ دختری فکر کنم.بابام میگه:

- محسن اینقدر از خودت ضعف نشون نده ! دنیا که به اخر نرسیده همی دخترا که مثل سیمین نیستن و پدر همه ی دخترا مثل عموت.

دختری انتخاب کن تا من قدم جلو بگذارم.

میدونم پدر و مادرم از سر دلسوزی این حرفا رو میزنن، اما واقعا" انگیزه ای واسه ازدواج ندارم

همیشه با خودم میگم خوب شد قبل از اون تصادف با سیمین عروسی نکردم وگرنه مطمئنا ازم طلاق میگرفت.

به نظر من:زندگی هم تلخه هم شیرین . منتهی نه تلخی اون باید باعث افسردگی و گوشه گیری و نا امیدی انسان بشه و نه شیرینیه اون باید ادمو سرمست و غافل کنه.در این میون داشتن تعادل که زندگی رو با همه ی سختی و راحتی و مشکلات باید گذروند ؛ می تونه انگیزه ی انسان رو برای تلاش و کوشش دو چندان کنه. بعضی از تلخیا زاییده ی کم همتی و کم کاریه خودمونه و نتیجه ی رفتار غلطمون ، بنابراین هر چه که بهتر و سنجیده تر عمل کنیم به شیرینی های زندگی افزوده میشه و بر عکس.

محسن باید بدونه که شخصیت انسان فقط در ظاهرش تجلی نمیکنه ،بلکه این روح و درون اونه که باید تبلور خصائل زیبا باشه.

+نوشته شده در ساعتتوسط ؟...؟ |